آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 16 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

جوجه های مامان

بند ناف

بند ناف آرش زود شروع کرد به خشک شدن ولی نمیفتاد.مامانم همش میگفت چرا ناف این بچه نمیفته.میگفت مال من و خواهر برادرام یه هفته ای افتاده. یکی از فامیلامون گفت برا بچه هاش پودر بچه میزده نافشون یه هفته ای افتاده. آرش نه روزه بود که رو نافش پودر میریختم.روز بعدش دیدیم یه طرفش افتاده.ولی هنوز یه کوچولوش مونده بود.   شب بعدش شنبه شب اهورا اینا اومدن دیدن آرش.داشتم شلوار آرشو عوض میکردم که مامانم گفت نافش افتاده؟؟نگاش کردم گفتم نه.خوب نگاه کردم دیدم بندی که به نافش وصل بود به کمر شلوارش گیر کرده و نافش افتاده. بند ناف آرش تو یازده روزگی افتاد.(نه فروردین) ...
18 فروردين 1393

آرش

آرش کوچولو به روایت تصویر پنج روزگی هفت روزگی . . . ...
6 فروردين 1393

زردی و بستری در بیمارستان

شب مادرشوهرم پیشم موند.طفلی مامانم حسابی خسته بود.هرچند تو خونه استراحت نکرده بود.خونواده همسری اونجا بودن. قبل از ترخیصم گفتن باید دکتر بچه رو ببینه.از صبح احساس کردم کمی تو چشم آرش زرد شده.دکتر که اومد پرسید شیر میخوره.گفتم میک نمیزنه باید با قاشق بهش بدم!! براش آزمایش نوشت.کارای ترخیص خودم انجام شد.جواب آزمایش که اومد گفتن هم زردی داره هم چون میک نمیزنه بایدبستری شه. طفلکی آرشمو گذاشتن تو دستگاه.طاقت نیاوردم اونطوری ببینمش.زود اومدم بیرون زدم زیر گریه.هرکی منو میدید میگفت زردی که مهم نیست.گریه نداره. پنج شنبه  بیست و نهم آرشم بستری شد.   طفلکی آرشمو گذاشتن تو دستگاه.طاقت نیاوردم اونطوری ببینمش.زود اومدم...
6 فروردين 1393

من مادر شدم

سلام به دوستای عزیزم.قبل از هر چیز سال نو رو به همه تبریک میگم.ایشالا که سال خوبی برای همه باشه.همراه با لحظه های خوب و شاد. آرش کوچولوی من روز بیست و هشتم اسفند ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه موقع اذان ظهر در بیمارستان معتضدی به دنیا اومد. با وزن سه کیلو و صد و پنجاه گرم.قد پنجاه سانت و دور سر سی و نه. همونطور که میخواستم طبیعی زایمان کردم. کسی به خودش زحمت نداده یه عکس خوب از پسر کوچولوم بگیره.همسری که فقط یه لحظه دیدش.اجازه ندادن بیاد تو بخش.تا شب همسریو ندیدم.تازه اونم رفتم پایین دیدمش.   این عکسم خودم گرفتم.شیر خورده بود همش رو صورتش مونده. همونطور که میخواستم طبیعی زایمان کردم.ولی زایمانم سخت ب...
4 فروردين 1393

لحظه های پایانی اومدن آرش کوچولو

دکترم تو تعطیلات عید نیست.دیروزم روز آخری بود که مطب بود.منم رفتم پیشش ببینم تغییری تو وضعیتم بوجود اومده یا نه.آخه یکی دو روز بود یه دردای خیلی خفیف زیر دلم داشتم. معاینه کرد گفت بچه کمی پایین اومده.یک سانتم باز شده!! پرسیدم یعنی زودتر زایمان میکنم؟؟!!  گفت نه یه ده روزی طول میکشه.گفت لگنت خوبه ولی زایمانت سخته.ممکنه لکه بینی داشته باشی ولی نترس.مامانم ترسید.گفت واقعا سخته؟؟گفت بله که سخته.زایمان راحت نیست.مامانم گفت نمیشه سزارینش کنی.گفت بیمارستان خصوصی چرا ولی بخوام برای بیمارستان دولتی سزارین بنویسم اول پولمو  میگیرم.پونصد تومن حق دستمه!! خلاصه برگشتیم خونه.نصف شب دردام شروع شد.درد کمرم میگرفت و ول میکرد.زیر دلمم ...
27 اسفند 1392

جوجه عمو اومد

گفته بودم که من و زنعموم بارداریم.و سن بارداریمون بهم نزدیکه.ولی جوجه عمو انگار خیلی عجله داشت که به دنیا بیاد.چند هفته پیش که زنعمو احساس کرده بچه ش میخواد دنیا بیاد.رسونده بودنش بیمارستان.انگار هفته سی و پنج بود. شب تا صبح توی زایشگاه بود ولی خبری از بچه نشد.اونجا حسابی از زایمان ترسیده بود.چند روزی بستری بود.آخه کمی آب دور بچه کم شده بود.حالش که خوب شد مرخص شد.دکترش گفته بود بچه ش پایینه ممکنه زود بیاد. خودش خواست سزارین شه.گفت دو شب گذشته بچه ش خیلی اذیت کرده.هم خیلی تکون خورده هم رو به پایین فشار میداده.وگرنه زایمانشو مینداخت اول فروردین.گفت زودتر به دنیا بیاد اینقد اذیت نکنه.   دیروز کارای بستری رو انجام داد و صب...
24 اسفند 1392

جمعه آخر سال و قدرت نمایی زمستون

یه چند روزی هست بارون میباره و کمی هوا سرد شده.بعضی جاهام که برف باریده. هرسال جمعه آخر سال فامیلا میرن سر خاک نفت شهر.آه مامانم اینا اهل اونجان.جنگ که شروع میشه از اونجا میرن.اونجا هم تو جنگ از بین رفته.فقط قبرستونش مونده.یه خرابه هاییم باقی مونده.فقط شرکت نفت اونجاس.دیگه مسکونی نیست.و اهالی اونجا تصمیم دارن دوباره بسازنش.تازه یه سایتم دارن. اونجا منطقه مرزیه.بهضی جاهاش هنوز مین داره.دو سه ساعتی تا اونجا راهه.همه میگفتن یه موقع هدی پا نشه بره اونجا!!آخه جادشم خوب نیست. پنج شنبه رفتیم سر خاک مامان بزرگم.حسابیم بارون بارید.من و همسری شب خونه عموش موندیم فرداش باهم راه افتادیم سمت نفت شهر!!به حرف هیچکی گوش ندادمو رفتم!! همه گفت...
24 اسفند 1392

آزمایش پشت آزمایش

آخرین باری که رفتم بهداشت داشت آزمایشامو تو پروندم وارد میکرد که گفت این چرا این جوریه؟ تو نمونه آزمایشت پروتیین نیست ولی تو آزمایش بیست و چهار ساعتت هست! منو فرستاد پیش پزشک بهداشت که برام آزمایش بنویسه.چون صبونه خورده بودم روز بعد رفتم آزمایش دادم.هم خون هم ادرار.ظهر جوابش آماده شد.بردم به دکتر نشون دادم گفت تو نمونت پروتیین هست!یه معرفی نامه بهم داد که برم پیش دکتر متخصص کلیه.گفت نظر متخصصو هم بدونیم بد نیست. عصرش رفتم دکتر.ولی خیلی معطل شدم.آزمایشامو دید گفت به کلیه ربطی نداره.ورمتم مال بارداریه.برام یه سری آزمایش نوشت گفت اگه خواستی انجام بده.چون دارویی برام ننوشته بود فرستادم پیش منشی.اونم نصف ویزیتو پس داد.دکتر خوش اخلا...
24 اسفند 1392

کلاس ورزش (دو جلسه آخر)

چهارشنبه چهارده اسفند دو جلسه آخر کلاسو رفتم. میدونم خیلی دیر دارم این مطالبو میذارم.خوب آخه همسری لب تابو با خودش میبرد سر کار منم دستم به جایی بند نبود. در مورد مراقبتهای بعد از زایمان برامون توضیح دادن.فیلم آموزشی حموم کردن بچه.ماساژ بچه و تعویض کهنه بچه رو برامون گذاشتن. مراقبت از خودمونم رو هم توضیح داد.یه سری نرمشهارو هم آموزش داد. نحوه شیر دادن به بچه و فوایدشو هم گفتن. در مورد بچه زیادحرف زد.گفتیم اینطوری ه باید بیست و چهار ساعته بشینیم بچه رو نگاه کنیم ببینیم چی کار میکنه. خیلی خوب بود.ولی متاسفانه چیزی همرام نبود که مطالبو یادداشت کنم.بیشترشو یادم رفته! خیلی رو نرمشها تاکید کرد.گفت واقعا برای زایمان خ...
24 اسفند 1392

یه روز خوب و عالی

پنج شنبه گذشته تصمیم گرفتیم بعد از سر خاک با مامانم اینا و خاله ها بریم تو روستای بابام اینا یه شب بمونیم.سر خاک که بودیم دایی کوچیکم اینام گفتن میان. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.اول رفتیم بازارچه تو شهر کمی خرید کردیم بعد رفتیم.هوا تاریک شده بود که رسیدیم.بابام اینا اونجا یه خونه دارن. دور هم خیلی خوش گذشت.بعضی وقتا تلویزیونم نباشه خوبه. روز بعدش جمعه زدیم بیرون.اونجا هوا خیلی خوب بود.آخه گرمسیره. جلو آفتاب سوختیم.این موقع از سال اون منطقه خیلی سرسبزه.ولی بعد از عید کم کم رو به زردی میذاره.   من معمولا شبا تو خواب کمی اذیت میشم.بلند شدن و پهلو به پهلو شدن برام سخته.تا صبح هم یکی دوبار بیدار میشم.بینیم هم خیلی کیپ م...
11 اسفند 1392